تبليغاتX
انکه ویران شده از یار مرا می فهمد

انکه ویران شده از یار مرا می فهمد

 

 

 

 

دیگر هرگز فکر نخواهم کرد

 

به تو و زندگی باتو

 

برای همیشه عهد می بندم

 

که تو را فراموش کنم

 

آری فراموش خواهم کرد

 

تو و روزهای با تو

 

تو و خندهای با تو

 

تو وشانه های آرامش بخش تو که از گریه من سر سبز شد

 

فراموش می کنم

 

که چگونه دل به تو دادم

 

که چگونه در برابر تو خاک شدام و ناچیز

 

آری فراموش می کنم کسی که این چنین مرا عاشق کرد

 

قسم به عشق

 

که فراموشت می کنم ...

.

.

.

.

.

.

.

سلام دوست های گلم امیدوارم که خوب باشید !!!

 

امروز اومدم واسه ی خداحافظی ... دارم می رم ...

 

اما نه واسه ی همیشه بر می گردم اما نمی دونم کی ؟

 

هر وقت حالم خوب بشه بر می گردم اخه می دونید ... حالم اصلا خوب نیست

 

می خوام برم که فراموشش کنم

 

البته هر چند وقت یه بار سر می زنم

 

وجواب اونایی رو که برام خیلی عزیزند رو می دم

 

اما تا حالم خوب نشه دیگه پست نمی کنم

 

دلم برای همه تون تنگ می شه خیلی زیاد ............

 

ازتون ممنونم که توی این مدت تنهام نذاشتین

 

خصوصا دوست های عزیزی که باهام هم دردی می کردن

 

راستی یه وقت منو از توی لینک هاتون حذف نکنید ها

 

به جون خودم بر می گردم .......

 

خلاصه اینکه دوستون دارم و دلم برای همه تون تنگ می شه

 

خدا حافظ تا برگشتی دوباره ....

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 15:40 توسط سحر| |

 

 

 

 

یه زمانی وقتی نوک مدادم می شکست گریه ام درمی اومد


اماحالادل خیلی هارو می شکونم و گریه ام درنمی یاد


یه زمانی وقتی دست مامانم رو ول می کردم وگم می شدم گریه ام در می اومد


اماحالا سرش داد میزنم گریه ی اونو درمیارم ولی خودم گریه نمی کنم


یه زمانی وقتی یکی بهم می گفت باهات قهرم گریه ام می گرفت


اماحالا با خیلی ها قهرمی کنم ومی گم ازت بدم میاد ولی گریه ام در نمی یاد


یه زمانی یه طوردیگه بود....


نفس کشیدن یه طور دیگه بود!!!


عشق یه طور دیگه بود.....


اماحالا....


من این دنیا رونمی خوام


من این آدم بزرگارو نمی خوام


من دنیای پاک بچگی ام رو می خوام


می خوام برم بابچه هابازی کنم


می خوام بلند بلند شعریه توپ دارم قل قلیه رو بخونم


اماحیف....


حیف که اگه برم سراغ این کارها همه به یه چشم دیگه بهم نگاه می کنند


چون دیگه بچه نیستم!


چون دیگه بزرگ شدم.....!!


امروز تولدم بود واسه همین هوای بچگی ام رو کردم.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 25 شهریور1390ساعت 16:5 توسط سحر| |

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام دوست های گلم امیدوارم خوب باشید

 

خیلی عجله دارم وقت نکردم جواب کسی رو بدم

 

فقط اومدم بگم که دارم میرم سفرنمی دونم تا ۲۵ ام ( تولدم ) بر می گردم یانه

 

اگه بودم که هیچی اگر نبودم بازم هیچی ............. یعنی کاری نمی تونم بکنم

 

راستی من فقط تا اخر شهریور هستم و بعدش می خوام وبمو ببندم حذفش نمی کنم

 

فقط دیگه اپ نمی کنم

 

واسه خداحافظی حتما میام منتظرم باشید

 

فعلا بای ............................. 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 23:22 توسط سحر| |

 

 

 

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم ...

 

امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز ...

 

با غم نبودنت وسکوتی سنگین

 

و من شتابان در پی زمان بی هدف

 

فقط می روم ... فقط می دوم ...

 

یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان وسرما !

 

گرمی مهر تو را می خواهند

 

غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند !

 

میان کوچه های تاریک و غربت تنهایی ...

 

صدای قدم هایت را می شنوم

 

اما تو نیستی ...

 

فقط صدای مبهم

 

قول داده بودی که تنهایم نگذاری

 

همیشه با من باشی حتی اگر نبودی ...

 

یادت هست ؟؟؟

 

و رفتی وخورشید را هم بردی

 

و من در این کوچه های تنگ و باریک

 

سر گردانم ومنتظر ...

 

منتظر...

 

برگی از دفتر زندگی ام را ورق می زنم

 

و امروز به پایان دفتر زندگی ام نزدیک تر هستم ... !!!

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 6:58 توسط سحر| |


 

 

 

نفس می کشم نبودنت را

 

نیستی ...

 

هوای بوی تنت را کرده ام

 

می دانی  ؟؟؟

 

پیرهن جدایی ات بد جور به قامتم گشاد است

 

به همه ی عاشقان خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم !

 

گرمازده می شوم ... تو را کم دارم

 

سرما می خورم ... تو در خونم پایین آمدی

 

تو نیستی

 

آسمان بی معنیست...

 

حتی آسمان پر ستاره

 

وباران

 

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد !!!

 

تو نیستی

 

و من چتر می خواهم ...

 

چه مصیبتی می شود وزش باد

 

دلم برای موهایت هم تنگ شده ...

 

هر چیزی که مرایاد تو و عشق من به تو می اندازد

 

در چشمانم لباس سیاه پوشیده ...

 

خودم را به هزار راه میزنم

 

به هزار کوچه

 

به هزار در

 

که نکند یاد آغوشت بیفتم ....!!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 17:42 توسط سحر| |

 

 

 

بس شنیدم داستان بی کسی

 

بس شنیدم قصه دلواپسی

 

قصه عشق از زبان هر کسی

 

گفته اند از نی حکایتها بسی

 

حال بشنو از من این افسانه را

 

داستان این دل دیوانه را

 

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

 

دل دریغا!!!!!!!!!!!!!!

 

سینه ای از سنگ داشت

 

با دلم انگار قصد جنگ داشت

 

گویی از با من نشستن ننگ داشت

 

عاشقم من

 

عاشقم من

 

قصد هیچ انکار نیست

 

لیک با عاشق نشستن عار نیست

 

کار او آتش زدن

 

من سوختن

 

بر دل شب چشم بر در دوختن

 

من خریدن ناز

 

او نفروختن

 

باز آتش در دلم افروختن

 

سوختن در عشق را از بر شدیم

 

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

 

از غم این عشق مردن

 

باک نیست

 

خون دل هر لحظه خوردن

 

باک نیست

 

آه می ترسم شبی رسوا شوم

 

بدتر از رسواییم تنها شوم

 

وای از این صید و آه از آن کمند

 

پیش رویم خنده پشتم پوزخند

 

بر چنین نا مهربانی دل مبند

 

دوستان گفتند و دل نشنید پند

 

خانه ای ویرانتر از ویرانه ام

 

من حقیقت نیستم افسانه ام

 

گرچه سوزد پر ولی پروانه ام

 

فاش می گویم :

 

که من دیوانه ام

 

تا به کی آخر چنین دیوانگی

 

پیلگی بهتر از این پروانگی

 

گفتمش آرام جانی

 

گفت: نه

 

گفتمش شیرین زبانی

 

گفت: نه

 

گفتمش نا مهربانی

 

گفت: نه

 

می شود با من بمانی

 

گفت: نه

 

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

 

گفتمش

 

افسوس او باور نکرد

 

خود نمیدانم خدایا چیستم

 

یک نفر با من بگوید کیستم

 

بس کشیدم آه از دل بردنش

 

آه اگر آهم بگیرد دامنش

 

با تمام بی کسی ها ساختم

 

وای بر من

 

ساده بودم باختم

 

دل سپردن دست او دیوانگیست

 

آه غیر از من کسی دیوانه نیست

 

گریه کردن تا سحر کار من است

 

شاهد من چشم بیمار من است

 

فکر می کردم که او یار من است

 

نه!!!!!!!

 

فقط در فکر آزار من است

 

نیتش از عشق تنها خواهش است

 

دوستت دارم دوروغی فاحش است

 

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

 

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 12 تیر1390ساعت 19:50 توسط سحر| |

 

 

 

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

 

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 

و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 

برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

 

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

 

نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

 

بی آنکه خود خواهان آن باشی...

 

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

 

چشمانی که همواره به خاطر

 

غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 

هنگام دیدن چشمانت....

 

بعد از مرگم گرمای دستانم را حس نخواهی کرد..

 

دستانی که روز وشب رو

 

به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

 

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

 

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 

تا بگوید:

 

"دوستت دارم"

 

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

 

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

 

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

 

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

 

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

 

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

 

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

 

باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

 

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

 

نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

 

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

 

تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

 

نوشتم:

 

"دوستت دارم"

 

و

 

نوشتم:

 

"تو نیز دوستم بدار"

 

 

 

نوشته شده در جمعه 27 خرداد1390ساعت 0:50 توسط سحر| |

 

 

 

 

به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام

 

بهر تنهایی خویش ...

 

دل به دل راه ندارد هرگز

 

مردمان می گویند دل به دل راه قشنگی دارد

 

که درونش همه عشق است و وفا

 

و ندارد راهی به در بسته خاموش جفا

 

حال من می گویم ... دل به دل راه ندارد هرگز

 

به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی

 

که دلم را به قشنگی نگاهت بستم ...

 

وچقدر محتاج نگاهت هستم !!!

 

باز می دانستی

 

که ترک سبزغرورم از چیست ؟

 

وچرا خانه ی دل بی تو تهی ست ؟؟؟

 

دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی

 

من هوس خالی از احساس تو را می دانم !

 

و پای عهدم تا ابد می مانم ...

 

دل به دل راه ندارد هرگز

 

به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی ...

 

که نباید بروی

 

که نباید بروی ...

 

به خدا بی تو دلم می میرد

 

به خدا بی تو دلم مردنی است ...

 

 

 

نوشته شده در جمعه 13 خرداد1390ساعت 14:31 توسط سحر| |

 

 

 

 

مدتهاست منجمدم ...

 

این وجود یخ بسته تنها با حرارت نفس های گرم تو ذوب می شود !!!

 

تنها تو می توانی ...

 

تو ...!!!

 

تویی که همیشه دیر پیدایت کرده ام !

 

تویی که همیشه با خیالت بیشتر از خودت مانوس بوده ام !

 

تویی که چهره ی زیبایت هم یادم رفته است !

 

بی تو فرصت اندیشه ی دیگر ندارم ...

 

من در اوج شلوغی شهر نیز به تو می اندیشم ...

 

چرا نمی یابمت ؟ وبه وقت یافتن به یکباره گمت می کنم ؟؟؟...

 

چرا یکبار ...فقط یکبار تو نمی آیی ؟!!!

 

دلم برایت تنگ شده است

 

دلم برای آن خنده هایی که به من نکرده ای تنگ شده است

 

دلم برای آن صدایی که تا به حال به کام نشنیدمش تنگ شده است

 

تو بیا ...

 

قول می دهم این بار تو را از بین هزاران تن بشناسم !!!

 

فقط به حرمت این انتظار و لحظه های بی قراری ... این بار تو بیا

 

تو نگاهم کن ...!!!

 

من تو را از غربت نگاهت خواهم شناخت !!!

 

باورکن ...!!!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 17:36 توسط سحر| |

 

 

 

 

تونگران نشو

 

امشب همه چیز روبه راه است

 

همه چیز........باورت می شود ؟

 

دیگر یادگرفته ام که شب ها بخوابم " با یاد تو"

 

تو نگران نشو!

 

همه چیز را یاد گرفته ام

 

راه رفتن در این دنیا را هم "  بدون تو " یاد گرفته ام

 

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

 

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم...... بی صدا کنم

 

یاد گرفته ام که چگونه باتو باشم بی آنکه تو باشی

 

یاد گرفته ام ....... نفس بکشم بدون تو........ وبه یا تو

 

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن

 

و جای خالی ات را با با خاطرات با تو بودن پر کنم

 

یاد گرفته ام که بی تو بخندم !

 

یاد گرفته ام که بی تو گریه کنم ..... و بدون شانه هایت

 

یاد گرفته ام .......... که دیگر عاشق نشوم به غیر تو

 

یاد گرفته ام که دیگر به کسی دل نبندم !

 

و مهم تر از همه یاد گرفتم که...........

 

با یادت زنده باشم و زندگی کنم

 

اما هنوز یک چیز هست .......... که یاد نگرفته ام

 

که چگونه .....!!!

 

 برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم....!!!

 

..... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم

 

تو نگرانم نشو !!!

 

 " فراموش کردن " تو را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت........

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 22:34 توسط سحر| |

 

 

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

 

 

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...

 

تا بدانی نبودنت ازارم میدهد...

 

لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان...

 

که از قلبم بر قلم و کاغذ میچکد

 

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار...

 

لمس کن لحظه هایم را...

 

تویی که میدانی من چگونه عاشقت هستم.

 

لمس کن این با تو نبودن ها را

 

لمس کن...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 16:43 توسط سحر| |

 

 

 

وقتی با تو آشنا شدم؛ درخت مهربانیت آنقدر بلند بود

که هرچه بالا رفتم آخرش را ندیدم.

معجون زیبایت آنقدر شیرین بود که هر چه نوشیدم نتوانستم

تمامش کنم.

و دریای عشقت آنقدر وسیع بود

که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببینم

و سرانجام در آن غرق شدم.... 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 21:9 توسط سحر| |

 

 

 

 

ترا راندم 

 

که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت

 

شود امید جاویدت

 

ترا راندم

 

ولی هرگز مگو با من

 

که اصلا معنی عشق ومحبت را نمیدانم

 

که در چشمان تو نقش غم ودردت نمی خوانم

 

ترا راندم

 

ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد

 

جهان تاریک می شد کهکشان می مرد

 

درون سینه ام دل ناله می زد

 

باز کن از پای زنجیرم

 

که بگریزم به دامانش بیاویزم

 

با او با اشک خون گویم مرو من بی تو میمیرم

 

ولی من.............................. در میان هایهای گریه خندیدم

 

که تو هرگز ندانی

 

بی تو یک تک شاخه عریان پاییزم

 

دگر از غصه لبریزم

 

دراین دنیا بمان بی من

 

برای دیگری سرکن نوای عشق ومستی را

 

 بخوان در گوش جان دیگری آوای مستی را

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 18:43 توسط سحر| |

 

 

 

سالها قصه ي شمع و پروانه را بارها گوش ميدادم

اما هيچ وقت نميدانستم چرا پروانه با اينكه

ميداند شمع در فكر سوزاندن بال هاي اوست

باز هم ديوانه وار به دورش ميچرخد يا چرا شمع با

اينكه عشق پروانه را ميبيند باز هم به فكر سوزاندن بال هاي پروانه است؟؟؟

 

دروغ نميگويم هنوز هم نميدانم ولي حس پروانه را درك ميكنم

آخر خودم پروانه اي شدم و تو

هر لحظه شعله كشيدي تا مرا بسوزاني

 مني را كه عمري در آتش عشقت سوختم ولي دم نزدم

مني را كه ازآب شدنت گريستم

وبا نفس هايم شعله هاي پر شراره ات را فوت كردم تا اب شدنت

را نبينم اما تو پنداشتي من از ترس سوختن بال هايم تو را خاموش كردم

 پس دوباره خود را براي سوزاندن من شعله ور ساختي!!!

 

من در فكر آب شدن تو بودم و اشك ميريختم

كه اگر اينگونه خودت را براي سوزاندن من شعله

ور كني طولي نميكشد كه خود را براي ويران كردن من نابود سازي

 ولي تو اشك هاي مرا به خاطر ترس از سوختن ميدانستی

 تو هيچ وقت مرا نفهميدي بيا بال هاي من در اختيار تو بال هايم

را بسوزان من بدون بال باز هم با عشقت زندگي ميكنم

ولي شمع من روشني شبهاي خاموشم

مواظب خودت باش كه آب نشوي

 بدون بال ميتوان زيست ولي بدون تو نه !..........

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 22:12 توسط سحر| |

 
 
 
 
 
شیشه ای می شکند...

 

یک نفر می پرسد:که چرا شیشه شکست؟

 

مادرم می گوید:شاید این رفع بلاست!

 

یک نفر می گوید:باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

 

شیشه ی پنجره را زود شکست.

 

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست،عابری خنده کنان می آمد.

 

تکه ای از آن را بر می داشت...مرهمی بر دل تنگم می شد .

 

اما امشب دیدم...

 

هیچ کس هیچ نگفت...غصه ام را نشنید....

 

از خودم می پرسم: آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟

 

دل من سخت شکست،اما هیچ کس هیچ  نگفت و نپرسید چرا....!!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 17:57 توسط سحر| |

 

 

 

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم



از بس که روزها را با شب شمرده بودم



یک عمر دور و تنها تنها به جرم این که



او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم



یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم



از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم



در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد



گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم



وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد



کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 

 

نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 21:19 توسط سحر| |

 

 

 

 

کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید

 

و هیچگاه نمی توانم دستانش را بفشارم !

 

یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ،

 

همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !

یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ،

 

 او برایم یک دنیاست

 

یکی را برای همیشه دوست دارم ،

 

کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !

 

کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه

 

از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم

 

یکی را تا ابد دوست دارم ،

 

کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که

او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است

 

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ،

 

 کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید

و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود

 

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ،

 

کسی که لحظه ای به پشت سرش

نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم

 

کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ،

 

از بی وفایی هایش که بگذرم

برای من عزیزترین است !

 

یکی را با همین قلب شکسته ام ،

 

با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !

 

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ،

 

اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد !

 

یکی را دوست دارم

 

با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما ..........

 

 

دوستش میدارم...

نوشته شده در شنبه 10 اردیبهشت1390ساعت 16:35 توسط سحر| |

 

 

 

خالی ام ز هر چه پر کند مرا ز هیچ

 

ای سکون بی زمان،

 

امان

 

خالی ام ز خویش

 

سایه های آسمان به روی بستر تنم

 

می برد مرا به بیکران

 

و میل رفتن از حضور

 

می برد مرا ز دیگران

 

تو مرا رها به خویش خوانده ای

 

مرا ز من رهانده ای

 

با توام گسسته از زمان

 

نیمه ماند این لغات گنگ

 

من سکوت می کنم مرا بخوان...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 21:32 توسط سحر| |

 

 

 

 

 

به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد

 

ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

 

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

 

زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

 

وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه می کرد

 

قاصد چشم تو آمد مژده روئیدن آورد

 

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

 

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

 

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

 

ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو

 

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

 

که به اسمت چو رسیدم قلب من به گریه افتاد

 

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم

 

ای تو یارم از گذشته یادگارم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 5 اردیبهشت1390ساعت 20:14 توسط سحر| |

 

 

 

 

 

 دعا می کنم که هیچگاه چشم های زیبای تو را

 

در انحصار قطره های اشک نبینم

 

وتو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

 

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

 

وتو برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم

 

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

 

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

 

و تو برایم دعا کن دست هایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

 

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

 

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

 

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

 

من برای خورشید آسمان زندگی ات دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

 

و بدان در آسمان زندگی ام تو تنها خورشیدی

 

پس برایم دعا کن ... دعا کن که خورشید آسمان زندگی ام هیچگاه غروب نکند

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت 0:21 توسط سحر| |

در خوابهای کودکی

 

آن دو ستاره ی کوچک را

 

که آنچنان بهم نزدیک می نمودند

 

که گویی رازی را باهم به زمزمه می کنند

 

با دست های کوچک بازیگوش

 

بهم نشان می دادیم

 

وبا غرور می گفتیم :

 

 " آن هم ستاره های من و تو "

 

وهیچ فکر نمی کردیم

 

که آن ستاره های کوچک

 

شاید هزاران سال نوری

 

از هم دورند

 

نوشته شده در جمعه 19 فروردین1390ساعت 19:31 توسط سحر| |

همه جا خاموش است

 

روشنی در کار نیست

 

پیش رویم تاریک . دلم از انگیزه تهیست

 

دل و جانم خسته است

 

در گلویم بغضیست

 

به تلنگر ترکیدن شده است کارش

 

پروبالم سنگین است

 

شوق پرواز انگار شده در من خاموش

 

چه زیبا گفت آن اهل کاشان

 

 " تا شقایق هست زندگی باید کرد "

 

بی شقایق شده ام زندگی سخت است

 

نوشته شده در جمعه 19 فروردین1390ساعت 19:25 توسط سحر| |

 

چه کسی خواهد دید

 

مردنم را بی تو ؟

 

بی تو مردم  مردم

 

گاه می اندیشم

 

خبر مرگ مرابا تو چه کس می گوید ؟

 

آن زمان که خبر مرگ مرا

 

از کسی می شنوی روی تو را

 

کاشکی می دیدم

 

شانه بالازدنت را

 

بی قید

 

و تکان دادن دستت که

 

مهم نیست زیاد

 

و تکان دادن سرت را که

 

عجب ! عاقبت مرد ؟

 

افسوس

 

کاشکی می دیدم

 

من به خود می گویم :

 

 " چه کسی باور کرد

 

جنگل جان مرا

 

آتش عشق تو خاکستر کرد ...؟ "

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 20:17 توسط سحر| |

 

همه گفتند فراموشش کن

 

و نمی دانستند

 

که به جز یادت تو هر لحظه مرا

 

یاری نیست

 

هر که می دید غمم را می گفت

 

که دوایت گذر ایام است

 

لحظه و ساعت و روز

 

در پی هم رفتند

 

و فراموش شدند

 

عشقت اما در من

 

همچنان پا بر جاست

 

هر که می گفت

 

دوایت گذر ایام است

 

کاش می دید که بعد از عمری

 

باز هم یاد تو در من باقیست

 

باز هم یاد تو در من گرم است

 

باز هم یاد تو در من خوب است

 

باز هم یاد تو رویای من است

 

باز هم یاد تو امید فردای من است

 

 

نوشته شده در سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 16:52 توسط سحر| |

درست است غم عشقت قامتم را خم کرد...موهایم را رنگ برف...چهره ام را پیر...

 

دستانم را سرد...و چشمانم را کم سو...و انتظاری سخت نصیب دل کوچکم

 

اما گل سرخی که یادگارتو هست هنوز عطر نفس هایت را به همراه دارد و نامت آرامش

 

 بخش شب های سرد من است

 

اگر این انتظار تا پایان عمرم باشد می روم اما نامت را بر روی سنگ قبرم می نویسم تا

 

 بدانی بعد مرگ هم به یاد تو هستم

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 16:38 توسط سحر| |

 

کسی از دلم خبر ندارد کسی نمی داند در این لحظات دوری و فراق من چه می کشم

 

کسی نمی داند دردهای انباشته در دلم کاسه ی صبرم را لبریز کرده و

 

باز کسی از نگاهم نمی خواند دلتنگم

 

درد دوری و هجران درد نبود و فراق بر من چیره گشته و من آهسته آهسته

 

بی تو در تنهایی خواهم مرد..........

 

نوشته شده در سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 16:13 توسط سحر| |

گاه گاهی که دلم می گیرد

 

پیش خود می گویم

 

آن که جانم را سوخت

 

یاد می آرد از این بنده هنوز...؟

 

گر چه از فرط غرور

 

اشک از دیده نریخت

 

بعد تو لیک پس از آن همه سال

 

کس ندیده به لبم خنده هنوز

 

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

 

سالهاست که از دیده ی من رفتی و لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز

 

دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است...

 

زیر بار غم عشق

 

قامتم خم شد و پشتم بشکست

 

در خیالم اما

 

همچنان روز نخست

 

تویی آن قامت بالنده هنوز...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 16:1 توسط سحر| |

 

امروزم گذشت

 

مثل همه ی روزهایی که تو رو کم داشتم

 

دلم گرفته

 

به اندازه ی همه ی ابرای خاکستری

 

کاش بودی

 

دیگه هیچ آمینی

 

به آسمون فیروزه ای خدا نمی رسه

 

دلتنگم

 

اولین شب آرامش انگار

 

خیال رسیدن نداره

 

اینجا به اندازه ی همه ی ابرهای پاییز

 

دل من ابری و بارونیه

 

می بارم

 

قطره قطره

 

نیستی اشکامو از صورتم بچینی

 

چه غربت بی انتهایی

 

تنهام

 

تنهاتر از آخرین برگ خشک پاییزی...

 

نوشته شده در سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 15:34 توسط سحر| |

 

با توام ! خانه ی تنهایی من دور که نیست

 

آنکه با شاخه گلی حرف دلش را می زد

 

پر درد است ولی مثل تو مغرور که نیست

 

خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد

 

لعنتی غیر تو با هیچ کسی جور که نیست

 

مشکل اینجاست نگفتی تو به من  می دانم

 

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 23:33 توسط سحر| |

 

باز هفت سین و سرور

ماهی و تنگ و بلور

سکه و سبزه و آب

نر گس و جام و شراب

باز هم شادی عید

آرزو های سپید

باز لیلای بهار

باز مجنونی بید

بازهم رنگین کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود وعود

باز اسفند و گلاب

باز آن سودای ناب

کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا

یا مقلب القلوب

حال ما گردان تو خوب

باز نوروز سعید

باز هم سال جدید

باز هم لاله ی عشق

            خنده و بیم و امید         

                  هرروزتان نوروز      نوروزتان پیروز         

نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 20:7 توسط سحر| |

Design By : Night Melody